هرکسی آمد و دم از حقیقت زد و رفت
بی آنکه بداند حقیقت نفس هایی بود
که می کشید و قدمهایی بود که برمیداشت ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 5:48
کوچه ها بن بست، خانه ها سرد
چهره ها افسرده و دلها تنگ
زمان پیچیده و آینده مبهم
روزها به مانند شب و شبها بلند
کسی حالش بهتر از ما نیست
درون سینه ها خون و
روی گونه ها اشک جاریست
چادر سفید زمستان گل قرمز دارد
همه در انتظار بهار و
بهار چشم براه پرستوهاست ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 5:48
ریگی به چشم و خاری به دست
زخمی به پا و استخوانی در گلو
نفسها در شماره و سینه ها پر سوز
هوا غریبانه سرد است، اما
دانه های عرق مثل مروارید
بر پیشانی آدم برفی نقش بسته
دلها جای خون امید را بر جانها می دمند
سرهای پر شور تن های زخمی را نوید میدهند
اینها همه نشانۀ پیروزی است ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 5:48
وقتی ایستاده ای و در قدرت هستی
همه دور و برت جمع میشوند و تو را بحساب می آورند
اما زمانیکه از پا می افتی و زمین گیر میشوی
در ابتدا از روی ترحم باز دور و برت شلوغ میشود
و آندم که نتوانستی دوباره سرپا بایستی
بزودی همه از تو خسته میشوند و
رهایت میکنند تا به درد خود بمیری
درست همانکاری که حیوانات با همدیگر می کنند
و اینجا همان نقطه ای است که
احساس و عواطف و اخلاق و انسانیت گم میشود ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 5:48
بازوان خسته، ذهن بیمار، زبان کوتاه و
چشمان نا امید چگونه میتوانند از ستاره ها
برای دخترکان گلی بسازند یا
اشکی از چشمان سرخ برگیرند،
آنکه مرا بر این جهان آورد خود ندانست
از برای چه نفس می کشد و
قصه تا انتها اینگونه بوده است ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 5:48
روسری گل دار بر سر دخترک تنها
و نسیمی که هر از گاه
موهای او را آشفته می سازد
و چشمانی که در انتظار تو اشک می ریزد
با نگاهی که از لای پنجرۀ نیمه باز
بهار را فریاد می زند
همه و همه برگی از داستان زندگی است ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 5:48
هستی تفرجگاه نیستی و
نیستی استراحتگاه هستی است
بدون نیستی، هستی کسالت بار و خسته کننده است
و بدون هستی، جهان خاموش و تاریک است
وقتی که از بودن خسته میشویم به دامن آرام نبودن پناه می بریم
و در سکوت روح نواز آن می آساییم
در بطن نیستی، رنگ هستی خودنمائی می کند
آفتاب درخشان می شود،
صدای پرندگان گوش نواز می گردد،
دلتنگی پائیز شاعرانه می شود و بهار زمین را رنگ امید می پاشد
و قصۀ بی پایان ما ادامه می یابد ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 5:48
آدم که پیر میشود
خیلی چیزها برایش بی معنی می گردند
انگار که بازی رو به پایان است و
قوانین سفت و سخت اولیه رنگ باخته اند ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 5:48
سلام بر قاصدک های اسیر طوفان
سلام بر دانه های برفی که بر کنگرۀ
دیوار فرسوده می نشینند
سلام بر زمستان، سلام بر سنگفرش خیابانهای یخ بسته
ای شبهای سرد و دلگیر
ای آسمان بی مهتاب، ما اگر شده با تن های بی جان
به انتظار بهار خواهیم نشست حتی اگر پرنده ای نیآید و
گلی نشکفد ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: سه شنبه 17 دی 1398 ساعت: 12:01
شبنم اشکهایت،
وقتــــی که نگاهت در افق ها محو میشود
دلم را به جــــــــــــــــاده های خیس بهار،
پیــــــــــــــــــــــــــــــوند مـــــــــــــــی زند ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: جمعه 30 فروردين 1398 ساعت: 14:56
شهر من شهر نقاشی هاست
سبزه هایش به رنگ مدادرنگی هاست
آدم ها و کوچه ها و خانه هایش
همه رنگارنگ و زیباست
شهر من شهر رنگ هاست
شهر من آرام و قشنگ و زیباست اما
خاموش و ساکت و بی صداست ...
برچسب: نویسنده: پارسا فراهانی تاريخ: جمعه 30 فروردين 1398 ساعت: 14:56